![]() |
![]() |
|
| برگهای خارج از دفتر |
|
هجویات من در شبی بی خواب
بی تو بی... : بی خوابی مرا.شعری ست با شتاب بر رد خاطره کرده ست انشعاب شاعر شدم شبی.شعری به رنگ خون تنها کنار تو. لای همین کتاب لالایی تو را بادی ترانه خواند لیلای سایه ها. مجنون بی نقاب بر آسمان تو . چادر سیاه شب خطی کمی سیاه در مرگ آفتاب این مرگ خط خطی کنج اتاق بود شاید شبیه من. مردی درون قاب فاعل همیشه تو.راوی همیشه من تکرار می شوند بی فرم انتخاب بازی چشم تو در وزن واژه ها تا عاشقانه ها .هی می خورند تاب من کور می شوم در کشف رنگ تو آبی دست ها .طبعی همیشه ناب کمبود قافیه احساس می شود در ذهن پوچ من قافیه ای خراب این هجویات من تنبیه می شوند کاغذ مچاله شد در مشت بی جواب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 0:15 توسط مرتضا ابراهیمی |
|
|
وقتی نباشی غزل می شوی:
قدم زدم به خواب تو. خیال بود بودنت برای خواب های من .محال بود بودنت تنم.چراغ راه و روح من روان برای تو و مرگ من گذشته است و حال بود بودنت کمی گذشته تر از این.فراق بود و رفتنت در آیینه به چشم من وصال بود بودنت قدم زدیم پا به پا درون باغ آرزو و سیب سرخ وسوسه که کال بود. بودنت برای سردی قلم و سرفه های خشک من همیشه گرم دست تو و شال بود بودنت به چوبخط دفترم دو ماه تا دوباره ات و روز جشن مرگ من که... سال بود بود بودنت و روح بی پرنده ام پرید در رسیدن و به روز تلخ واقعه که بال بود بودنت و این سوال روز ها به ذهن من رسوب کرد کدامیک: ملال یا خیال بود بودنت؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 11:50 توسط مرتضا ابراهیمی |
|
|
غزلی برای تو
ببخشید:شما و قاب باز می شود به روی انتهای من و از نگاه چشم تو :نگاه بر هجای من نه.گاه گاه گفته ی حروف اسم کوچکم لبت که باز می شود به خاطر صدای من صدا که می کنی مرا سرم شلوغ می شود و حرف ها سریع واژه می شود به جای من کمی عقب عقب برو.هنوز بیت دومم و قاب باز می شود به روی انتهای من نگاه می کنی دوباره روی صفحه ی سیاه به سالمرگ و سالروز و روز و روز های من درون مستطیل عمر. تنگ غلت می زند تنم برای خستگی و روح بی خدای من- برای آخرین غزل به مطلع نگاه تو بدون وزن می شود میان لای لای من دلم به خواب می رود میان خط فاصله و باز سکته می کند ردیف نا بجای من و من درون سینه ات دوباره محو می شوم و محو می شود نگاه تو درون چای من بیا کمی قدم بزن میان بیت سومم صدا بزن مرا.قدم گذار جای پای من روایت غزل برای چشم تو شکسته شد بیا و خوب گوش کن:آی من آی من... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 0:26 توسط مرتضا ابراهیمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
|
RSS
|