![]() |
![]() |
|
| برگهای خارج از دفتر |
|
غزلی بی جواب:
در فکرم این خیال : تلفن زنگ می زند در سایه ی محال تلفن زنگ می زند اینجا دروغ گفته ام در آیینه به خود فردا به احتمال تلفن زنگ می زند تنها فقط سکوت صدای محیط است این زنگ های لال! تلفن زنگ می زند من روزها به ساعت و تقویم خیره ام یک روز. ماه. سال تلفن زنگ می زند شاید میان قافیه و وزن و واژه یا در شعرهای کال تلفن زنگ می زند زن در شماره های دلم شک نمی کند بر فکر خود ببال : تلفن زنگ می زند ... دیروز نا امید از این خانه رفته ام امروز وقت حال تلفن زنگ می زند هی بوق بوق بوق و زن ناامید شد در فکرش این خیال :تلفن زنگ می زند؟ عکس از مرتضی ابراهیمی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 0:12 توسط مرتضا ابراهیمی |
|
|
دلتنگی هایی
که دوستشان ندارم بخوان: گاهی آنقدر نزدیکی به دست هایم که می توانم در آغوشت بگیرم خواب های کودکی... کاش تو تاریخ را عوض می کردی با چشمانت ... چگونه بگویم که دو... ببخشید این کلمه...میوه ی ممنوعه ست در چشمانت... چگونه بگویم دو...ری از من اگر تخمین بزنم فاصله ی بین دو ابرویت را من جایی میان داستان آرش گم شده ام.... حد فاصل ایران و توران چشمانت ... کاش این تیر سیب روی سر مرا نشانه نمی رفت!!! حالا تو روایتی نو هستی از حوا و ... روی شاخه ی دستانم... چگونه بگویم که دو...خته ای لبانم را با نخ نامریی کلمات... این قلاب هیچ ماهیی صید نمی کند چه با کرم های درون مغزم چه با بند های انگشتانم... این دست که تمام شود کاغذ ها سفید می ماند فقط انگشت کوچک و بدرقه ات... منتها بدون دستمال سفید چه به خاطر بی دستی چه به خاطر خون رنگ تازه ی لبانت... باز خون...سرخ...سیب... گاهی حسادت می کنم به ماهی هیچ صید هم که شود در دستان توست... تو گاز می...زنی سیب را و نمی دانی که سرنوشت را رقم می زنی با دندان هایت...
عکس از مرتضی ابراهیمی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 3:39 توسط مرتضا ابراهیمی |
|
|
...باز هم غزل
باز هم تو... سیگار اول تو.سیگار دوم من کبریت اول جان.کبریت دوم تن سیگار را روشن.کبریت را خاموش کبریت را خاموش.سیگار را روشن ته مانده های من در زیر سیگارت خاموش خاموشند در قلبی از آهن قلبی چنین محکم ذوب می شود آیا آری بگو پاسخ. آری ست یا اصلن اصلن تمام این تکرار و درد و دود از چشم تو گل کرد.چشم تو زد دامن من درتمام شب خیره به تصویرت گم در همین اطراف. گمگشده با یک زن زن نیز می خندد.زن نیز می گوید من نیز می خندم لب ها ولی الکن این خنده های من تا صبح کشداراست کشدار اما تلخ چون دود این بهمن بهمن شروع تو در شعر مرگم بود از انتهای تو تا ابتدای من
عکس از مرتضی ابراهیمی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 23:4 توسط مرتضا ابراهیمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
|
RSS
|